یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باش.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 22:0  توسط زهرا
|
اول وآخر تویی ما در میان
هیچ هیچی که نیاید در بیان
سفرباید کرد دور باید شد دور...
یک سال گذشت ومن دوباره دعوت شده بودم به میهمانی اقا. چقدر مهربان بود که من را باهمهی عجب وخودپسندی ام با همه ی غرورم وخود خواهی هایم پذیرفتند آن هم چه پذیرفتی وچه پذیرایی ای بود چه از جهت معرفت وچه غذا ما نهارجمعه را مهمان امام بودیم برایم باورکردنی نبود
من خیلی جاها اسیر این دنیا شدم فکرمی کردم بخشنده ترین وفداکار ترینم فکرمی کردم مهربان ترینم فکر می کردم عاشق ترینم اما این روزها ومخصوصا در این سفر آدم ها واتفاقات اطرافم همه وهمه به من ثابت کردند که من هیچ هیچ هیچم واسیر علم تجربی شده ام پرده های ضخیم روی قلبم روپوشوندند اصلا توسینه ام به جای نهنگ سنگی خفته
+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 12:11  توسط زهرا
|